دلم می خواد شروع کنم به تموم کردن ...
تموم کردن همه چی ....
وقتی آخر یه جمله نقطه بذاری تموم میشه
به همین سادگی ....
و من دلم می خواد آخر همه ی زندگیم
نقطه بذارم ...
نمی خوام تموم شه ...می خوام نیست و نابود شه ...
نه این بار نمی خوام دوباره از نو شروع کنم ....
توان شروع کردنو ندارم .....
فقط می خوام همه چی رو بفرستم به زباله دان تاریخ...به ابدیت...
به جایی که دیگه هیچ فرصتی واسه آغاز نداشته باشن ...
از ادامه دادن بازی های قدیمی بدم میاد ....
از شروع بازی های جدید بیشتر بدم میاد ....
دیگه نمی خوام به چیزی فکر کنم ..
به گذشته ای که بیشتر از همه آزارم می ده
به آرزویی که بی خبر رفته ...
باید همه چیو راحت بپذیرم ...
هر چند سخته ...
باید قبول کنم که دیگه هیچی مثل قبل نیست
حتی گذر زمان....
این بار باید از خودم فرار کنم ...
به آینده زیاد فکر کردم
ولی هیچ وقت همچین روزایی تو خیالم نبود...
شاید زیادی خوش بین بودم ....
هنوز سر اینروزا با خودم درگیرم ...
هیچ کس به اندازه خودم زجر نمی کشه ...
اینروزا بر عکس گذشته بد رقم خورد...
اشتباه من همینه که روی گذشته ی خودم خط نمی کشم ...
شاید اون گذشته ی زیبا اشتباهی اومده تو سرنوشتم ..
هر چند سخته ولی این زندگی رو باید تا جرعه آخرش سر بکشم
باید سر بکشم تا تموم شه ...
باید بی خیال شم و بگم همه چی گذشت....
گذشته ی من یه خواب شیرین بود ...
یه خواب شیرین و کوتاه تابستانی ...