هیچگاه اولین عشقم را فراموش نمی کنم...

وقتی کسی رو دوست داری اون حق هر کاری نسبت به تو داره حتی اینکه دوست نداشته باشه

زمستان فراق را سپری کردم

به امید گرمای مطبوع آغوشت..


افسوس!...

سرمای طاقت فرسای انتظار را می خواهم!...

به قدر چشم بر هم زدنی...


از آتش قهرت فریاااااااااااااااااااااااااااد !...

"   سوختم...

خاکسترم را باد برد


نوشته شده در شنبه سوم تیر 1391ساعت 20:19 توسط بهاره| |

نوشته شده در شنبه سوم تیر 1391ساعت 19:48 توسط بهاره| |

آه!
چه پر غرور گذشت
گویی وجود مرا نمیفهمید
غوغای چشمانش بی صدا بود
و لبش حدیث خشک سکوت...
باید آری؛
باید او می رفت!
حق داشت!!
این انتهای قصه ی ما بود
دلیل رفتنش هم
باور نا باوری ها بود.
می رفت و می دیدم
شانه هایش هنوزم بوی عشق می داد.
گامهایش
لرزش باد بهاری بود
که در گوشم
نوایش منعکس می گشت
و هی تکرار...
صدای تک تک کفش های بی مهرش
و هی تکرار...
تموم خاطرات تلخ و شیرینش
و هی تکرار...
؛غروب و من؛کنار پتجره تا لحظه ی دیدار
و هی تکرار و هی تکرار
و هی تکرار...

 

نوشته شده در شنبه سوم تیر 1391ساعت 19:43 توسط بهاره| |

دلم می خواد شروع کنم به تموم کردن ...

تموم کردن همه چی ....

وقتی آخر یه جمله نقطه بذاری تموم میشه

به همین سادگی ....

و من دلم می خواد آخر همه ی زندگیم

نقطه بذارم ...

نمی خوام تموم شه ...می خوام نیست و نابود شه ...

نه این بار نمی خوام دوباره از نو شروع کنم ....

توان شروع کردنو ندارم .....

فقط می خوام همه چی رو بفرستم به زباله دان تاریخ...به ابدیت...

به جایی که دیگه هیچ فرصتی واسه آغاز نداشته باشن ...

از ادامه دادن بازی های قدیمی بدم میاد ....

از شروع بازی های جدید بیشتر بدم میاد ....

دیگه نمی خوام به چیزی فکر کنم ..

به گذشته ای که بیشتر از همه آزارم می ده

به آرزویی که بی خبر رفته ...

باید همه چیو راحت بپذیرم ...

هر چند سخته ...

باید قبول کنم که دیگه هیچی مثل قبل نیست

حتی گذر زمان....

این بار باید از خودم فرار کنم ...

به آینده زیاد فکر کردم

ولی هیچ وقت همچین روزایی تو خیالم نبود...

شاید زیادی خوش بین بودم ....

هنوز سر اینروزا با خودم درگیرم ...

هیچ کس به اندازه خودم زجر نمی کشه ...

اینروزا بر عکس گذشته بد رقم خورد...

اشتباه من همینه که روی گذشته ی خودم خط نمی کشم ...

شاید اون گذشته ی زیبا اشتباهی اومده تو سرنوشتم ..

هر چند سخته ولی این زندگی رو باید تا جرعه آخرش سر بکشم

باید سر بکشم تا تموم شه ...

باید بی خیال شم و بگم همه چی گذشت....

گذشته ی من یه خواب شیرین بود ...

یه خواب شیرین و کوتاه تابستانی ...

نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت 13:39 توسط بهاره| |

 

به او بگوييددوستش دارم

با صدايي آهسته ،


آهسته تر از صداي بال پروانه ها


به او بگوييد دوستش دارم

با صدايي بلند ،


بلند تر از صداي پرواز کبوتران عاشق


به او بگوييد دوستش دارم

با هيچ صدايي،


چون فرياد دوستت دارم

نياز به صداي بلند يا کوتاه ندارد


فرياد دوستت دارم را


ميتوان با تپش يک قلب به تمام جهانيان رساند


پس بگذار بدون هيچ شرمي بگويم دوستت دارم

دوستت دارم

فرداي ديروزت را رها کن

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 16:27 توسط بهاره| |

شیرین بهانه بود . فرهاد تیشه می زد تا نشنود صدای مردمانی که در گوشش می خواندند : "دوستت ندارد"

 

                                    

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 12:34 توسط بهاره| |

يکي را دوست ميدارم

 گرچه دوستم ندارد

 گرچه حضورم باعث آزارشه

 گرچه بهم گفت مزاحمم...

 ولي من ........

 آري ، يکي را دوست ميدارم ،

 آن را احساس کردم در قلبم …

 او همان دوست ويار وشنونده شبهاي دلتنگي و تيره و تار من  است…

 او همان بهترين  اشناي مجازي من است

 روزهاي زندگي من است…

 يکي را دوست ميدارم …

آري ، او همان روشني بخش افکار خاموش  من است …

 قلبم او را دوست ميدارد

 و من هم تسليم احساست پاک قلبم ميباشم…

 يکي را دوست ميدارم ،

 همان که در غربت دنياي مجازي به سراغم امد ومرا اشناي خود ساخت و مرا با

 خود به دشت دوستي ها برد…

 او همان فرشته اي است که با بالين سفيدش مرا به اوج آسمان آبي برد و مرا با

 دنياي دوستي و محبت آشنا کرد…

 يکي را دوست ميدارم ،

 همان کسي از ديار غربت امد وشد اشناي من ودلتنگي هاي من

 يکي را دوست ميدارم ،

 همان کسي که مرا آرام کرد و معني

 دوستي را به من آموخت…

 اينک با تو  هستم  اي اشناي  من :

 معني واقعي دوست داشتن را فهميدم …

 خوب ميدانم که تو  مثل ابر بهار زود گذر نيستي

 تو  برايم مانند يک آسماني که هميشه بالاي سرم

 مي باشد…

 آسماني که زماني ابري مي شود

 و آن زمان چشمهاي من هم باراني  مي شود…

 آري ، تو برايم مانند همان آسماني…

 يکي را دوست ميدارم ،

 ميدانم که هستي ولي نميخواهي که باشم

 اما هر گز اينرا فراموش نکن هستم گرچه تو نخواهي...

 او برايم يک دنيا  حرف نگفته  است…

 تو را دوست ميدارم ،

 تنها هديه من به تو احساسات پاک وبي رياي من

 است…

 من هستم هر چند زهر تلخ حرفهايت بارها شکسته دلم را....

 البته خوب ميدانم که اين همه تاوان اشتباهم است

 اي آسمان ببار خشمت را بر من

 چون که تو را دوست ميدارم ،

 آري ، تو را  دوست ميدارم...

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 23:50 توسط بهاره| |

من تشنه ام

من تشنه ام

در جستجوی قطره ای

تا آتش کویر وجودم خاموش شود

در اندیشه وسعت آبی دریایی

تا تشنه کام درد تنهایی را

در غربت حضور دلم پایدار نبینم

زندگی را چگونه باید شناخت

بودن را چگونه باید دید

و تصویر عشق را چگونه باید رسم نمود

افسانه های محبت همچون ماهتاب

در قلب پردردم سوسو می زند

زلال جاری یادگارهای کودکی

همیشه برایم زنده است

وبارش آفتاب مهر

چشمانم را

به نمناکی دریا می شناسد.........
نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 16:54 توسط بهاره| |

در را به روی من نبند بر اشک من هرگز نخند

امیدی نیست بر عشق تو من خود از اینجا می روم

آهسته ران ای ساربان تندی مکن با کاروان

شرم کن تو از این آسمان من خود از اینجا میروم

آتش به جانم کرده ای روح و روانم برده ای

دستی غریب در دست توست من خود از اینجا میروم

کاشانه ام رفته ز دست بالا نمی آید نفس

گشتی به هرکس هم نفس من خود از اینجا می روم

ای صاحب کون و مکان ای دار دارِ بی کران

سهمی ندارم زین جهان من خود از اینجا می روم

نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 16:38 توسط بهاره| |

نگاهم می کنی و می گذری

بی آنکه بدانی در دلم چه می گذرد

نگاهت می کنم و در دل آهسته می گریم

با آنکه خوب می دانم که تو اسیر دیگری هستی

اما چگونه بگویم

که منم لیلی تو

در دل نامت را فریاد می زنم

آنچنان که بند بند تنم می لرزد

چه شبهایی که به امید دیدنت در عالم رویا رها می شوم

و تو می آیی و عاشقانه مرا در آغوش می کشی

هزاران بار می گو یم که دوستت دارم

و تو دستانم را عاشقانه می فشری

و آنگاه

بی واهمه، در چمنزاری سبز و بی انتها می دویم

تا به دشت مهربانی خدا می رسیم

اما افسوس

که با آمدن سحر

باز تو دستانم را رها می کنی و به سوی او می روی

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 16:36 توسط بهاره| |

قطره های اشکم

با نفس های باد!

رقص کنان میریزند

بر جاده های همیشه خالی زندگیم...!

و زندگی با دستانی گره کرده

میکوبد بر پل هایی که ساخته ام

برای فرار از تنش های تلخ آینده..

برای سفر به گذشته!

اما وجود من بی خبر از اینکه

گذشته...

آینده ای بود برای گذشته های گذشته ام

گذشته ای که نمیدانم

آینده آینده اش در این گرداب زندگی

چه میشود...!!
نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 16:35 توسط بهاره| |

دوستم داشته باش...

چون تو را میابم،آسمان فرش من است ، رود سرمست من است ، من تو را می جویم ،  با سر انگشت دلم روح پر نقش تو را می پویم، شادم از این پویش ، مستم از این خواهش

آه اگر پلک زنم نکند محو شوی ، آه  اگر گریه کنم نکند پرده ی اشک نقش زیبایت را اندکی تیره کند

از رهی می ترستم که تو همراه نباشی با من ، از شبی در خوفم که صدایت برود دور شود از گوشم، آه آن شب نرسد یا اگر خواست رسید ، من به آن شب نرسم

نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 13:10 توسط بهاره| |

گاه دلتنگ می شوم دلتنگ تر از همه دلتنگی ها ،گوشه

ای می نشینم و حسرت ها را می شمارم ،باختن ها را

، و صدای شکستن ها را ، نمی دانم من کدام امید را نا

امید کردم ،کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی

خندیدم که این چنین دلتنگم...

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 15:46 توسط بهاره| |

مرا چه به تنهایی و سکوت ؟

نقاشی می کشم

دنیای وارونه ام را ،

از اینجا تا بی انتهایی تو

رنگ در طرح

بوسه ای بر باد

درختی در آغوش خاک

آسمانی بی ماه

طبیعتی برهنه

و من

چشمانم حکایت ها دارد ...

مرا چه به تنهایی و سکوت ؟

زندگی باید

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 16:16 توسط بهاره| |

امروز هم گذشت یه روز دیگه از روزهای بی تو بودن

هنوز از این روزهای وحشتناک باقی مونده …

تنهای تنها میون این همه آدم سخته.

دلم میگیره وقتی بهش فکر میکنم

وقتی نگاه می کنم وتا فرسنگها کسی را پشت و پناهم نمی بینم

خسته شدم از این همه لبخند زورکی از این همه بهونه الکی

ای کاش یه ذره فقط یه ذره شهامت داشتم اونوقت واسه پنهون کردن بغض تو گلوم

سرفه نمی کردم ونمی گفتم مثل اینکه سرما خوردم

اونوقت دیگه بهونه اشکام رفتن پشه تو چشمم نبود

خسته ام از جواب دادن های دروغکی از اینکه به دروغ بخند مو اعلام رضایت بکنم تا کسی نفهمه روزگارم عالیه برای سوختن برای نابودی

من به اینا کار ندارم دلم واسه تو تنگ شده .

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 15:59 توسط بهاره| |

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 15:51 توسط بهاره| |

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید


بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن برآید


بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران

بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید


جان بر لبست و حسرت در دل که از لبانش

نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید


از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم

خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 15:13 توسط بهاره| |

  آرزوی وصال

و عشق هدیه ایست جاودانی .

و من چه عاجزانه افق های طلایی نگاهت را با هزار تمنا جستجو میکنم و قصه تنهایی را در آسمان آبی نگاهت در میان میگذارم .

نسیم اشکی که در نگاهت موج می زد ، بارانی از عشق بود برای باغ رویاهایم ، و دلم چه بی قرار برای نگاه عاشقت می تپد .

در دل شب های تاریک وجودم به جستجوی روشنایی شمع وجودت می گردم .

به آفتابگردانی می مانم که هر صبح به امید آفتاب وجودتو سر از خواب بر می دارم .

و خوب می دانم بی تو گلبرگهای نازک وجودم را باد سرد خزان درهم فرو می ریزد ، و جوانه های نا شکفته امیدم به دور از تو می خشکند .

اما با این اوصاف میدانم ، قلبم کوچک تر از آنی است که ظرفیت خوبی های تو را داشته باشد.

اما در سکوت پر از فریاد خود می گریم و می گویم ؛ با همین قلب کوچک ، به وسعت تمام خوبی ها و سادگی هایت دوستت دارم   . . .

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 14:38 توسط بهاره| |

تو را دوست دارم ای سیاهی شب

                                              چون تو همرنگ روزگار منی !!!!!!!!

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 17:4 توسط بهاره| |

بـــــــــه چشمان دل انگیز تو سوگند

بــــــــــه لبهای هوس ریز تو ســوگند

بـــــــــــه انـدام چــوگـــلبرگ سپیدت

بـــــــه لبخندت،به اندوهت،امـیدت

به لبخندت که چون لبخند گلــهاست

به رخسارت که چون مهتاب زیباست

به گلهای بهار و عشق و هســــــتی

بــه آن قــــــران که آن را می پرستی

قســــــــــم ای نازنین تا زنده هستم

تو را دوست دارم می پرستم

 
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 16:58 توسط بهاره| |

عاشقی گفت ز درویش 

غم مخور که من دانم غمت چیست ای درویش

غم منم همچون غم توست

عاشق بودن هم همچون نداشتن چیزیست ای درویش

تو نان نداری شکمی سیر کنی

من محبوبی ندارم که قلبم را ز محبتش سیر کنم ای درویش

تو دستت را بر روی مردم دراز می کنی

منم دستم را بروی محبوب گم شده ام دراز می کنم ای درویش

بدان که درد من ز درد تو بدتر است

چون عشق من عشق مفقودیست ای درویش

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 16:51 توسط بهاره| |

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 16:45 توسط بهاره| |

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 16:52 توسط بهاره| |

نگاه تو

قلقلک می دهد دلم را

و می خندد چشمانم

از حضور تو

آه

تبسم لبهایم را

دریاب!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 10:46 توسط بهاره| |

نمیدانم چه کرده ایم

گناهمان چیست؟

...

که دیگر عشق را باورمان نیست

گویی عشق را در صفحات

کتاب بزرگ تاریخ دفن کرده ایم

اما من قلبم را

به پای عشق

پیشکش می کنم !

...

عزیزم

عشقم را بپذیر.

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 10:41 توسط بهاره| |

سلام

یه سلام از جنس امید.

امید برای باز گشت عشق.

عشقی که بهم اجازه حرف زدن باهاش رو داده.

عشقی که با شنیدن اون صدای قشنگش توی این چند شب دوباره جون گرفتم.

عشقی که اون صدای آرومش باعث می شد احساس کنم روحم داره از بدنم جدا میشه و به آرامش ابدی می رسه.

عشقی که پاکه.اینقدر پاک که روش قسم می خوری.اینقدر پاک که همه بهش حسودی می کنن و می خوان با هر کلکی که شده خرابش کنن. اما اون خراب نمی شه.هیچ وقت

نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 10:20 توسط بهاره| |

چه امید بندم در این زندگانی
که در نا امیدی سر آمد جوانی
سرآمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی

نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 15:59 توسط بهاره| |

بدترین شکل دلتنگی برای کسی ،

آن است که در کنارش باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید ،

هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد

و کسی که چنین ارزشی دارد :

باعث ریختن اشک های تو نمی شود

دکتر شریعتی

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 15:22 توسط بهاره| |

گاه ساکت باران به روی گونه ام دزدانه می لغزد
ولی یاران نمی دانند
که من دریایی از رودم
به ظاهر گرچه می خندم
ولی اندر سکوتی تلخ  می گریم
نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 16:43 توسط بهاره| |

 

 شاهزده کوچلو چی می خوای

روی زمین جای تو نیست

اینجا امیدی به سحر برای فردای تو نیست

آفتاب غروبی نداریم

روزهای خوبی نداریم

واسه سفر به ناکجا یه اسب چوبی نداریم

شاهزده کوچلو اون بالا

به غم و آب و نون نبود

خونه بدوشی شب و روز بهانه جنون نبود

یه وقت مثه ماها نشی

خسته ،کلافه ،نیمه جون

تو حسرت یه تیکه ابر

دیدن یه رنگین کمون

اینجا دیگه نشونه ای از گل سرخ و لاله نیست

کنار ماه دودیمون نشونه هاله نیست

شاهزده کوچلو اون بالا

به غم و آب و نون نبود

خونه بدوشی شب و روز بهانه جنون نبود

تو شبا جای ستاره سکه شماری می کنیم

با گل های پلاستیکی عصرو بهاری می کنیم

کی گفته اینجا بمونی؟

پاشو برو به آسمون

همون جا پیش گل سرخ

تو خونه خودت بمون

شاهزده کوچلو چی می خوای

نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 9:24 توسط بهاره| |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت